کابلیان با خون مینویسند

دوستان گرامی این صفحه بیان کننده درد کابلیان و تمام مردم افغانستان در سه دهه اخیر است

کابلیان با خون مینویسند

دوستان گرامی این صفحه بیان کننده درد کابلیان و تمام مردم افغانستان در سه دهه اخیر است

چشم های پدر قدبالای شازیه را می پایید !


چشم های پدر قدبالای شازیه را می پایید !


تا آن صبح مجاهدین را ندیده بودم. جوانان کم سن با لباس های پلنگی پیاده و سوار بر پیکپ ها، فاتح و خرامان بر جاده های کابل عبور و مرور می کردند. من کنار جاده مات و مبهوت آرام آرام حرکت می کردم. آفتاب تازه افق شرقی را پیموده و بر کوهپایه های کابل نور می افشاند.شخصی در پتوی پشمی پیچیده کنارم حرکت می کرد. چهره ی مامور پایین رتبهای را داشت، گفتم، این جوانان چقدر آماده به نظر میرسند. مرد با صدای ضعیفی که در خش خش شمال گم می شد به من خیره شد و گفت: اینان را ایرانی ها مسلح کرده اند.

نزدیک ظهرخانه بر گشتم، پدرم مـامـور دون رتبـه ای بـود کـه با تـمـام زحمتکشی های چند ساله اش توانسته بود فقط این خانه محقر را بسازد. ما نمی فهمیدیم فردا چه خواهد شد. خواهرم که متعلم صنف ۱۱ بود با کنجکاوی توام با اضطراب پرسید: سلیمان! مجاهدین را دیدی؟ رادیوها از جنجال های بین حزب اسلامی و شورای نظار خبر میدهند. می گویند دوستم با مسعود متحد شده است.

من با کمی دلهره گفتم: درینجا حزب وحدت حاکم شده گپی پیش نمی شود.

پدرم هیچی نمی گفت و در تفکر پایان ناپذیری غرق شده بود. ما جمعاً هشت نفر بودیم و زندگی بخور نمیری داشتیم به هیچ حزب و جریانی وابسته نبودیم، بسیاری از اقوام ما به ایران و پاکستان مهاجر شده بودند.

ساعت های ۵ عصر تیر پراکنی هایی شروع شد. گفتند فیر های خوشحالی مجاهدین است. موتر های پیکپ به سرعت بوری های ریگ را آورده و سنگـر بـندی شـروع شد. خانه دو منـزلـهی مقـابـل حـویلـی ما را هم سنگر بستند. دلم فروریخت چون صحن خانه ما برایشان قابل رویت بود و خواهرم شازیه را میدیدند. ما هنوز روابط خصمانه و پیچیده تنظیم ها را نمی دانسـتیم. من بسـرعـت کوچـه رفـتـم. همسایه دو منزلهی ما را بشدت لت و کوب کرده بودند و کالا های خود را بار موتر میکرد. به آهستگی گفت : فردا شما هم همین سرنوشت را خواهید داشت.

فردا که هنوز آفتاب سرنزده بود تصمیم گرفتیم به خانه خالهی خود گذرگاه برویم. دروازه را قفل و بیرون شدیم، یکی از افراد مسلح سنگر مقابل جلو ما ایستاد و گفت: دستور نیست کسی خانه خود را رها کند و ما دوباره برگشتیم و از راه خانه همسایه به کوچه عقب برآمده عازم گذرگاه شدیم. هنوز از دهمزنگ نگذشته بودیم که چند انفجار پیاپی آسمایی را لرزاند و یکباره قیامتی برپا گشت. ما راه را میان برزده خود را به پای خانه های گذرگاه رساندیم. پدرم که تکلیف قلبی داشت نفس نفس زنان بدنبال ما میآمد. دو خواهر و برادر کوچکم گریه می کردند و با هر انفجار لحظهای بی نفس میماندند. من تازه به کوچه خالهام قدم گذاشته بودم که شازیه فریاد کشید. پدر را کشتند. همهی ما کنار جاده بسوی او دویدیم. تیری به قلب پدر اصابت کرده و بیحرکت افتاده بود. چشمانش هنوز قد بلند شازیه را میپایید. زیر باران سرب فریاد میکشیدیم. مادرم به روی خود میزد و موهایش می کند. همه بیهدف هر طرف میدویدند و فکر می کردند جای امنی را خواهند یافت. با عبور از پهلوی ما بی وقفه صدا می شد، او را بخدا بسپارید، چاره خود را بکنید و ما نمی دانستیم چه تصمیمی بگیریم. صدای ضجه های مادرم در هارن موتری پیچید. پیکپی با چند مرد مسلح پهلوی ما ایستاد و با سکوت معنی داری جسد پدرم را در موتر انداخته بردند گفتند ما او را دفن می کنیم.

آن شب تا صبح گریستیم و در کنج های خانهی خاله پناه میبردیم. تنها به کودکان چند لقمهی نان پیدا شد. حوالی صبح چند راکت به خانه های گذرگاه اصابت کردند و دود غلیظی محل را در سیاهی گور کرد. خالهام با اولادهایش به سمت چنداول گریخت و ما به باغ رئیس رفتیم. سه روز و شب در منزلی که نمی دانستیم از کیست سپری نمودیم. شازیه از همهی ما با جرئت تر بود و در زیر آتش گلوله مقدار آردی را که در همان خانه مانده بود نان پخت.

یک هفته بعد که کمی جنگ آرام شد سری به خانه خود زدم. بمجردیکه چشم افراد مسلح به من افتاد با ناسزاهای بشدت رکیک به لت و کوب من شروع کردند و پرسیدند خانوادهات کجاست؟ من خیرخانه را نشان میدادم. بعد به شفاعت چند ریش سفید عابر رها و وارد خانه خود شدم. هیچ چیزی باقی نمانده بود. قسمتی از خانه با اصابت راکت ویران و سوخته بود. من با دیده گریان یگانه یادگار پدرم را رها کرده به باغ رییس برگشتم.

دو روز بعد که سه مرد مسلح ما را دیدند، وارد خانه شده و بنای مهربانی را گذاشتند. یکی از آنان گفت اگر خواهرت را به نکاح «حق و حلال» برایم بدهی من زندگی شما را تضمین کرده همه تانرا به پشاور میبرم. ظاهراً پیشنهاد را با خوشحالی قبول کرده و گفتم شام پدرم می آید شما فردا صبح مراجعه کنید. «داماد» هزار افغانی برایم داد و با خوشحالی بسوی تخنیکم رفتند. شازیه در حالیکه مثل بید می لرزید با عصبانیت گفت چرا چنین وعدهای دادی؟ گفتم اگر اینطور نمی کردم شاید ترا بزور میبردند. اینان در همین چند روز دهها دختر و بچه را برده اند.

بعد از ظهر باپای پیاده بسوی کلوله پشته فرار کردیم هنوز از وسط های شهر عبور نکرده بودیم که مغلوبه آغاز شد گویی تمام دنیا کابل را می کوبید، از هر گوشهای شعله های آتش و دود بر میخاست و مردم بی جهت بهر سمتی میدویدند. قیامت واقعی ها کمتر به خیرخانه اصابت میکنند، در یکی از مکاتب خود را جای خواهیم داد. وقتی به کوچهی دوست پدرم رسیدیم جنگ به اوج خود رسیده بود. دیگر فاصله های نزدیک هم قابل رویت نبودند. شازیه، خواهر کوچکم یلدا را پشت کرده میدواند و گاهی هم دست مادرم را می گرفت. من پیش پیش حرکت میکردم که یکباره در انفجاری گم شدم. چند لحظه بیهوش بودم و سکوتی در اطراف ما مستولی گشت. وقتی هوا کمی روشن شد کسی را ندیدم. مادرم با صدای ضعیفی فریاد می کشید شازیه، شازیه. چند تن از افراد کوچه مرا بالا کردند، مادرم نشسته بود و بی آنکه پلک بزند به نقطه نامعلومی می دید. وقتی استوار شدم بدنبال شازیه دویدم، فقط یکدست او و کفش پای راست یلدا را یافتم. دست شازیه را در گودالی دفن کردند ولی کفش یلدا را تا هنوز مادرم نگهداشته و گهگاهی میبوسد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد