پیر مرد با اضطراب عجیبی گاه به من ، گاه به موترم می دیدو هیچی نمی گفت، من عوض او به بارکش ها نهیب می زدم: زودتر بار کنید! اگر در راه شب شد روی کابل را نخواهیم دید. پیرمرد هر لحظه دستش را به جیب برده تند با انگشتانش چیزی را محاسبه می کرد. من حالت مالیخولیایی را در او یافته و تشویشم افتاد، این آدم کرایه ام را خواهد داد؟
آخرین بوری های پلی و جلغوزه بارشد. هنوز ریسمان ها را نکشیده بودم که دو زن با کراچی یی بار از چند پیپ روغن سر رسیدند. زن هایی مسنی بودند. یکی چادری پوشیده و دیگرش در چادر کلانی تاب خورده بود. از وابستگان پیرمرد بودند. بیچاره ها در جنگهای چند ماهه هست وبود خود را از دست داده بودند. در آن روزها بسیاری از زنان بی سرپرست مواد خوراکی را از جلال آباد بکابل میبردند. و اندک سودی عاید شان می شد. چند پیپ را زیر بار و چند تای دیگر را زیر سیت ماندم.
آفتاب تیز تابستانی از پشت کوه های جلال آباد سر می کشید، عابران به سرعت هر طرف می رفتند. چون ساعت های ده عرق بر تمام بدن شیار می بست که باید خود را به زیر سقف های دم کرده می رساندند. شهر مملو از آدم های ریشدار مسلح بود. هر یک سمتی را ور انداز می کرد تا اگر چیزی بگیرش آید. من از دیدن آدم های مسلح آنقدر به ستوه آمده بودم که فکر می کردم در دنیا از هیچ چیزی به این اندازه نفرت ندارم. طی طریق جلال آباد- کابل با دهها پـوسته و زور پولی توام با عذر و زاری های مالکان بار روحم را آنچنان آرزده بود که تصمیم داشتم با رسیدن این پهره، هرچه شد در همان شهر زیر راکت (کابل) کاری پیدا کنم.
موتر هنوز از تونل درونته نگذشته بود که جوانکی مسلح بر راه ایستاده و با تحکم صدا زد: دو لک: پیرمرد به عذر افتاد که ۵۰ هزار دارم و بعد با میانجی گری من یک لک قبول شد و حرکت کردیم. تا سروبی چند لک افغانی پیرمرد رفت. او حرف نمیزد و چیزی شبیه دشنام زیر لب تکرار می کرد. با دیدن پوسته زرداد که عکس بزرگی از گلبدین را کنار سرک نصب کرده بودند، بند بندم لرزید. مرد مسلحی با موهای تاشانه کشال به اشاره ی دست موتر را بگوشه ای رهنمایی کرده و بی مکثی صدازد : ۵ ل ک افغانی ! عذرهای پیرمرد آغاز شد. من هم از مقدار پول از دست رفته ی پیرمرد تا آنجا یاد کردم. او با نگاه غضب آلودی به من دید و گفت : “ما بخاطر ننه ی شما شب و روز درینجا افتاده و از مال و جان شما حمایت می کنیم ؟
بدیگران پول می دهید بما نمی دهید؟ اگر یک کلمه دیگر حرف زدی چانماری ات می کنم” و من وقتی سیمای لرزان شترگاوپلنگی او را دیدم، ترسیدم و خاموش شدم. در حالیکه پیرمرد پنج لک را می شمرد مرد مسلح پشت سیت را دید و پیپ های روغن را یافت با چشمان از حدقه بیرون گفت: اینها را دزدانه و بی محصول تیر می کنید ؟ زن چادری دار به زاری افتاد که اینها از من است شوهرم کشته شده و اطفالم بی سرپرست اند. من با بردن این چند پیپ زندگی آنها را تامین می کنم. مرد با خنده ی تمسخر آمیزی گفت : “چرا شوی نمی کنی ؟ اگر کابل پیدا نمی شود اینطرف ها زیاد است” و ادامه داد : “برو سر تپه از قومندان اجازه بگیر” زن بناچار و دل ناخواه از سیت پایین شد و نفس نفس زنان خود را بالای تپه رساند. قومندان که موهای سرش تا شانه ها کشال بود بروی چوکی کهنه ای نشسته و خیره خیره به زن نگاه میکرد. وقتی به او رسید سلام کرده با صدای نحیفی گفت: قومندان صایب فقط ۸ پیپ روغن دارم که تا کابل رسانده نفقه بچه هایم می برآید
. تا به اینجا دولک افغانی از من گرفته اند. بخدا اگر یک قران مانده باشد. اگر مرا توته توته کنید هم پول ندارم که بدهم. و قومندان بلا فاصله برخاست در حالیکه دشنام های بشدت رکیکی را نثار زن میکرد،چنان لگدی بر تهیگاه او حواله کرد که بیچاره به پشت چند ملاق خورد. قومندان که قاتح و مغرور ایستاده بود با صدای ببر آسایی به “مجاهدش” فریاد زد : یک پیپ او را بگردان و خود به اتاق رفت. ناله و به سرزدن های زن با ریتم دلخراش صوت موتر در می آمیخت که مرثیه ی دردناک تاریخ را می آفرید. مرثیه ایکه ابیاتش با لگد قومندان، ملاقهای زن و تماشای اشکاگین، سروده شده بود. زن سود این پهره اش را باخته بود. سکوتی در سیت موتر حاکم شد و عقده ای در گلویم پیچید حس کردم قلبم درد می کند. نفهمیدم که بلندی و گولایی ماهیپر را چطور عبور کردم. پیرمرد در آخرین نشیب روی خود را بسویم کرد و گفت: فقط ۵۰ هزا ر باقی مانده، پوسته ی آخری را چطور کنیم؟ هنوز نتیجه ای نگرفته بودیم که به زنجیز رسیدیم.
کابل در دود غلیظی پیچیده و انفجار هایش بگوش می رسید. عجله داشتیم که شب ناشده وارد شهر شویم. آفتاب درخشش چندانی نداشت و بردامن غروب خون هزاران کابل جان باخته را تصویر می کرد. مرد بلند قامتی که عینک های دودی بزرگی را به چشم مانده و ریش کم پشت و طویلی را زیر زنخ داشت بسوی موتر آمد و گفت: ۴ لک افغانی ! پیرمرد به لکنت افتاد و پیاده شد. برادر به خدا و قرآن قسم اگر از این پنجاه هزار افغانی بیشتر نزدم مانده باشد. پوسته ی سروبی تمام پول هایم را گرفت. اخرین جمله پیرمرد تمام نشده بود که زن چادردار صدا زد : برادر تا اینجا ما را لچ کردند. هیچ چیزی بما نماندند. چشم مرد مسلح به زن افتاد، باقیافه ی شیطانی به سیت موتر نزدیک شد و گفت: اگر او پول ندارد تو هر چیز داری، تو با ... می توانی او را خلاص کنی، تا خواست جمله ی دیگر بگوید، من گفتم : ما و شما ناموس داریم، این بیچاره کشته داده با تمام زحمت به این راه پر خطر بخاطر ۲ لک افغانی رفت و آمد می کند. شما این تفنگ را بخاطر ننگ و ناموس گرفته اید !! هنوز صحبتم ت مام نشده بود که چون گرگ زخمی غریده بطرفم دوید و با مشت های محکم بسر و رویم کوبیدن گرفت. زن که با شنیدن آن جملات رکیک چون شیری خشمگین می لرزید، با صدای بلند به داو زدن شروع کرد و با یک حرکت گوشواره ها و انگشتر خود را کشیده از داخل سیت برویش زد، بگیر، این را زهرکن!
گوشواره ها و انگشتر بزمین افتادند و پیرمرد فوراً آنها را جمع کرده و محکم گرفت. با سرو صدای ما مرد مسلح دیگری سر رسید، اولی به دومی فریاد زد: اینها پول نمی دهند و بدماشی می کنند و او در حالیکه گیت تفنگش را کشید و چند قنداق پشت گردنم کوبید، یک بوری پلی و یک بوری جلغوزه را پایین کرده، یکی را به پشت پیرمرد و دیگرش را به پشت من بارنمود و در حالیکه با قنداق و لگد می کوبیدند و دشنام می دادند تا فرق تپه ما را بالا کرده، بوری ها را در اتاق بپای عکس یکی از “رهبران” که یادم نیست کدام شان بود جابجا کردند قومندان با تحکم به پیرمرد گفت: بعد از این بی پول نیایی، زور ما از زور هیچ پوسته ای کم نیست.
وقتی موتر حرکت کرد بدنم بشدت درد می کرد و نفس در سینه ام پیچیده بود. من در آیینه ی جلوی اشکهای پیرمرد را دیدم که چون دوشیار غم انگیزی بدو طرف محاسن سفیدش راه کشیده و تا داخل شهر خشک نشدند.