قیس جان هرگز نیامد
پدرم ناوقت ها زن گرفته بود . با چهار طفلی که مادرم بدنیا آورده بود چنان تکیده به نظر می رسید که گویی ۷۰ ساله است . ما سه خواهر و یک برادر بودیم . پدرم بی هیچ واقعه ی همیشه استغفار می کرد و این شده بود وردزبانش . بی نهایت مادرم را دوست داشت . من تا ۲۱ سالگی ام یکبار هم بگومگوهای معمول خانواده ها را بین آندو ندیده بودم .
در آنروزها تازه از مکتب فارغ شده دنبال کار می گشتم و قیس که مامعمولاً او را قیس جان خطاب می کردیم صنف ۸ بود . وقتی مادرم از داشتن یک بچه غصه می خورد، پدرم به آرامی و تبسم خاصش می گفت : منهم از پدر تنها ماندم، مگر نتوانستم زندگی کنم؟ خدا قیس جان را بزرگ کند . ماهمه از قیس راضی بودیم . اوعلاوه به کوشا بودن به درسهایش کارهای بیرون را هم بی جنجال انجام میداد .
چند روزی بود پدرم کار نمی رفت . قیس هم از مکتب مانده و من هم دنباله ی کاریابی را به لقایش سپرده بودم . رادیوها فقط از کابل صحبت می کردند . پدرم هر لحـظه استغـفار مـیگفـت و انتـظار یکـطـرفه شــدن گـپ را داشت . چون نمی دانست چه سرنوشتی در انتظارش است، غم و خوشی اش در نوعی اضطراب گره خورده بود . مادرم که کمتر به این چیزها فکر می کرد در آنروزها از همه بیشتر سوال مینمود، گویی تشویش ذهن او را می جوید . پدرم، قیس و دو خواهرم راتاکید میکرد هرچه شد، شد شما درسهای خود را تکرار کنید و اولین باری بود که مادرم تند در صحبت های او می دوید و می گفت : پدر زلیخا ! باش چه می شود .
هنوز شفق نه دمیده بود که گرگر موترها کابل را در هاله ای از صوت های ناهنجار پیچید و ما از خواب بیدار شدیم . خانه ما بردامنه آسمایی کمی بالاتر از سرک قرارداشت . پدرم باسروصدای همسایه ها به کوچه برآمد . همسایه مقابل که از مقامات امنیتی دولت بود و همیشه در لباس نظامی با تحکم صحبت میکرد، از چند روز بدینسو ریشش را نتراشیده و کلاهی بر سرگذاشته خاموش و بی حرکت چون مرده های صد ساله در گوشه ای ایستاده بود و نمی فهمید که لحظه ی بعد چه خواهد شد .
آفتاب آهسته آهسته بر قله های شیر دروازه و آسمایی مخمل تلایی را هموار میکرد و کابلیان را در آخرین روزهای آرامش بگرمی می فشرد . پدرم چند بار تکرار کرد : زلیخا بیرو نشوی اگر شدی چادری مادرت را بپوش . زن جنرال صبح با چادری از خانه برآمد . مجاهدین از روی لچی بدمیبرند . همسایه هاصبح، بعد از هر گپی می گفتند : خدا خیر کند . مثلیکه گپ ها خراب است . با این کلمات دلم یکباره فروریخت و لحظۀ ساکت ماندم . قیس صدازد : پدر مکتب های ما زود شروع می شوند؟ مجاهدین در باره مکتب ها چه گفته اند؟ پدرم به او دید و فقط گفت : بچیم خدا خیرکند .
با آغاز روز تک تیرهایی از هر طرف بگوش می رسید، با هر فیر مادرم از جا می پرید و دوباره تکیه می کرد . ساعت ۱۲ همسایه بغلی ما که با پدرم یکجا کار می کرد داخل حویلی شد و بااضطراب و نفس نفس زنان گفت : مجاهدین به دو گروه تقسیم شده اند . حزب اسلامی وزارت داخله راگرفته، شاید جنگ آغاز شود . چاره آرد و نان تان را بکنید و بعد بعجله به خانه خودبرگشت . رنگ مادرم پک پرید و کمی هموارتر شد، دو خواهرم با قیس وارخطا شده خود را به مادرم نزدیکترکردند .
فیرها آهسته آهسته تیز تر می شدند و صداها بلندتر، یکباره انفجاری بر قلعۀ آسمایی، کابل را لرزاند ما بی محابا به اتاق دویدیم . دستک های خانه تق تق میکردند و چیزی شبیه زلزله را احساس کردیم . کوچکترین خواهرم به آرامی می گریست و مادرم او را دلداری می داد . دیگر قیامت آغاز گردید . تاساعت های ۲ جنگ مغلوبه شد و بی هدف هر کس هر طرف را به رگبار توپ می بست . ما به زیر زمینی کوچک خود دویدیم . فضای کابل لحظه به لحظه غلیظ تر و هال هی دود آرام آرام به بام ما نزدیک میشد . تا شام نتوانستیم تکان بخوریم . مادرم بابت قضا شدن نمازش سخت تشویش میکرد . در آن شام اذانی از کابل بر نخاست و مادرم آرام آرام به سراغ آفتابه رفت . قیس در حالیکه می لرزید چند بار فریاد کشید : مادر تشناب نروی . همین جا تیمم بزن و او بر دومین پله ی زینه قدم رامحکم نکرده بود که آخ بلندی گفت و در صحن حویلی افتاد . پدرم بسوی او دوید من قیس راسخت گرفته بودم که بیرون نشود و او چون پرنده ی کوچکی در آغوشم تقلا می کرد و فریادمی کشید مادر، مادر !
پدرم نمی فهمید که چه کار کند و توان آوردن مادرم را به زیر زمینی نداشت . من به یک خیز خود را به مادرم رساندم او دیگر زنده نبود . خون صحن حویلی را می شست . او را کشان کشان به زیر زمینی رساندیم . قیس خودرا بالای او انداخته و دو خواهرم غش کرده بودند .
سه روز مرده را نگهداشتیم روز سوم که چند لحظه جنگ کمی آرام شد همسایه بغلی و زنش بخانه ما آمدند، جسد را به اتاق بالا بردند . ما همه نحیف و ناتوان شده بودیم . خواب از مافرار کرده بود و هیچی نخورده بودیم .
شب چهارم ۵ نفر از هم کوچه ای ما در زیر گلوله و آتش مادرم را در گولایی کوچه نزدیک خانه ما در حفره ای دفن کردند . بعدها که آرامی شد قبر او در زیر آوار چنان گم شده بود که نشانی از او نیافتیم .
دو ماه را در همان زیر زمینی سپری کردیم . کوچه ی ما بکلی خالی شده بود . پدرم آنقدراز مرگ مادر رنج نمی برد که از بودن من در خانه متروکی در یک کوچه ی بیهیچکس . قیس از همه ی ما دلاورتر و استوارتر بود . بهرکاری خود را کاندید میکرد . من که امیدم را به او بسته بودم تصمیم داشتم به هر قیمتی شده او را حفظ کنم . او رنج مادرم را بخاطر خواهرکهایم می کشید و کوشش می کرد یادی از او نکند . پدرم در این دو ماه بکلی کوپ شده بود و دیگر استغفارهم نمی گفت .
حدود دو ماه بعد آتش بس کذایی اعلام شد و ما توانستیم کمی وضع دورو بر خود را بفهمیم . عصر روز بود که مامایم سررسید . از مرگ مادرم اطلاعی نداشت . بیچاره در نزدیکی های سرای شمالی دستفروشی میکرد . وقتی در اتاق نشست و از مادر پرسید ما همه ساکت یک بدیگر میدیدیم . هیچکس یارای چنان بیانی رانداشت بالاخره پدرم در حالی که شیارهای اشک بدو طرف گونه ها در چین و چروک رخسارش می دویدند جریان را قصه کرد . آنروز ما همه چنان گریستیم که عقده های دو ماهه را بپای مامای خود باز کردیم .
شب مامایم ماند و قرار شد فردا در حد توان چیزی برداشته بخانه اوکوچ کنیم قیس می گریست که مادرم را در این بیغوله تنها رها نمی کنم و مامایم او رادلداری میداد .
صبح که هنوز آفتاب از بستر شب سر بر نداشته بود و تیرهای هوایی کابل را چون قلبهای داغدار ما سرخ می کرد از جاپریدیم . هرکس چیزی را برداشته بسوی خانه ماما در حرکت شدیم . ما همه بر قبر مادر که در زیر چند دیوار فروریخته گم شده بود لحظه ایایستادیم و به سختی گریستیم . در آن کوچه پر ازدحام گذشته رهگذری دیده نمی شد که تراژدی مارا نظاره کند .
مرگ بر دشمنان افغانستان.