کابلیان با خون مینویسند

دوستان گرامی این صفحه بیان کننده درد کابلیان و تمام مردم افغانستان در سه دهه اخیر است

کابلیان با خون مینویسند

دوستان گرامی این صفحه بیان کننده درد کابلیان و تمام مردم افغانستان در سه دهه اخیر است

ما تنها ماندیم

ما تنها ماندیم

ساعت های ۴ عصر جنگ کمی آرام شد و فیرهای هوایی از فراز خانه ما عبور کرده، بر سنگلاخ سوراخ سوراخ شدهی آسمایی فرود میآمدند. پدرم حینیکه حویلی را ترک می کرد صدا زد «تا ضرورتی نباشد از پناه گاه بیرون نشوید» و بعد با خود زمزمه کرد و گفت: کسی بدستور ما راکت فیر نمی کند هر وقت دل شان خواست حویلی ما را هم مثل هزارها خانهی دیگر هدف می گیرند و ویران میکنند.

بی‌آبی و بی‌نانی در آن یکماهی که از جنگ سپری شده بود ما را سخت زار و نحیف ساخته بود. یکی از آرزو های پدرم این بود که
یکبار دیگر دکانش را ببیند. او شب و روز در زیر زمینی تاریک و نمناک این چرت را می زد که آیا چیزی در آن مانده یا همه دار و ندارش را برده اند. او در آخر جاده پرزه فروشی مختصری داشت و توانسته بود از آنطریق زندگی بخورنمیری برای ما دست و پا کند.


مادرم بعد ازیک مریضی طولانی، سال قبل از آن زندگی را وداع گفته بود. من با پدر و سه خواهرم زندگی محقری را می چرخاندیم. خواهر کلانم، چون مادر مهربان سرپرستی ما را عهده دار بود و پدرم نان آور خانه. دو خواهر کوچکم مکتب میرفتند و من تازه صنف دوازده شده بودم.

پدرم در آن عصر وقتی از سپاهی گمنام گذشت جنگ در ناحیه چمن مغلوبه شده، انفجار چند راکت پیاپی بر دهانه چمن دود غلیظی بپا کردند. این یکماه بود که پدرم کلید در دکان را نچرخانده و از این ناحیه اضطراب عجیبی روانش را میجوید.

چند نفر و پدرم خود را در پناه دیوار ویرانهای گرفته انتظار کمی سرد شدن جنگ را میکشیدند که ساعتهای پنج و شش، میشد نفسی به راحتی کشید. جنگ بین دو گروپ کوچک در ساحهی معدودی درگیر شده بود. گفته میشد بعضی از این درگیری ها را مصنوعی بوجود میآوردند تا مردم فرار کرده اشیای شانرا بربایند. پدرم بسرعت خود را بدکانش نزدیک میکند، که موتری با چند مرد مسلح مقابل پیاده رو میایستد و با چند انبور کلان به باز کردن دروازه سه دکان از جمله دکان پدرم شروع میکنند. مرد قوی هیکلی با دو تن دیگر به دروازه آهنی دکان ما چسپیده، با چند تکان آنرا باز میکند و چند نفری به بار کردن اجناس دکان بموتر پیکپی که سوار بر آن آمده بودند شروع میکنند. پدرم بخاطریکه اگر خود را مالک دکان معرفی کند حتماً کشته خواهد شد، ساکت ایستاده صحنهی چپاول ۴۰ سال زندگیش را مشاهده مینماید. قوی هیکل که آمرانه صحبت میکرد و بدیگران دستور میداد پدرم را صدا زده، «اینجا چه را تماشا میکنی؟» و دستش را گرفته بسوی دکان میکشاند «کمک کن ثواب کار نداری».

پدرم از ترس شروع به بار کردن اجناس دکان خود به موتر آنان مینماید. در جریان بارکردن اشکهای پدرم برگونه هایش جاری میگردد. در آخرین لحظات قومندان متوجه گریهی پدرم شده، با عربده بسویش دویده میگوید «شما مزدوران روس مخالف ما هستید و از کمک کردن بما بد تان میآید» و هنوز جملهاش را ختم نکرده با قنداق بر پشت گردنش می کوبد. پدرم پت پت کنان میافتد، آنان بموتر سوار شده میروند.

ناوقت ها پدرم بهوش آمده آهسته آهسته بسوی دهمزنگ به راه میافتد. هوا تاریک و شمال سردی می وزید. سینمای پامیر در هاله غلیظی از دود پیچیده شده. گلوله های سرخ از میان امواج آن عبور میکردند که ناگهان انفجاری در چند قدمی پدرم میغرد و او را نقش زمین کرده، بیهوش میشود.

بعد از رفتن پدر، ما ساعت ها منتظر ماندیم. خواهر کلا نم بیشتر تشویش میکرد. من به آهستگی او را گفتم بخاطر دو خواهر کوچک ما آرام باش تا تشویش نکنند.

در کوچهی ما فقط چند خانه مانده، تمام همسایه ها فرار کرده بودند. پدرم بخاطر دکانش حاضر به ترک شهر نبود. او پی فرصت میگشت تا حداقل چند قلم اموال قیمتیاش را بکشد. اقوام ما چند بار از شمالی احوال داده بودند که شهر را ترک کنید ولی پدرم میگفت: اگر اموال دکان را نکشیم در آنجا چه بخوریم؟

از همان شب، جنگ از سرگرفته شد. موشکهای چارآسیاب پیهم بر آسمایی و اطراف کوچهی ما سقوط میکردند. ما بخاطر نیامدن پدر سخت نگران بودیم زیرا یگانه تکیه گاه و نان آور ما او بود خواهرانم شب و روز پدر میگفتند و میگریستند. اولین بار طعم تلخ بیپدر بودن را نیز چشیدیم. خواهر کوچکم نهایت نحیف شده بود و شبانه شدیداً تب میکرد.

روز چهارم که جنگ کمی سرد شد کسی از کوچه سعید گفته مرا صدا زد. چون دروازه ماچندی قبل با اصابت مرمی توپ بکلی از بین رفته بود لذا برای تک تک جایی نداشت. مردی با قامت خمیده و محاسن سفیدی مرا در بغل گرفت و گفت: پدرت در شفاخانه بستر است. پایش زخمی شده. خواهرانم با شنیدن این خبر یکباره غوغا سر دادند و هر یک در کنجی افتاده میگریستند. من با آن مرد دوان دوان خود را به شفاخانه رساندم، پدرم را بصورت وحشتناک کوتاه دیدم. هر دو پایش را قطع کرده بودند. بمجردیکه چشمم به او افتاد سرم گیج رفت و غش کردم. دیگران مرا بحال آوردند. کنار بستر پدر نشستم و او با آواز نحیفی از خواهرانم پرسید و قصهی همان شبش را بریده بریده گفت با چند نصیحت کوتاه: از خواهرانت مواظبت کن، وقتی وضع من روشن شد شهر را ترک کن، دیگر در دکان چیزی نماندند. تا عصر وضع پدرم رو به وخامت میرفت. خون زیادی ضایع کرده بود، سیروم ها رو به اختتام بودند داکتران جبراً صرفه جویی میکردند. داکتر جوانی را که با مریضانش با حوصله و ترحمی عجیبی برخورد داشت، (مریضانیکه لحظه به لحظه زیاد می شدند)  گفتم: من برای پدرم خون میدهم، داکتر پیشانیام را بوسید و گفت: او دیگر به خون نیاز ندارد، تو نزد خواهرانت برگرد و فردا حتماً‌ شفاخانه بیایی. من که بشدت زیر تاثیر شخصیت و کار او رفته بودم بیدرنگ از شفاخانه برآمده و در زیر تک تیرهای هوایی خود را بخانه رساندم.

خواهرانم مثل مرده های متحرک در کنج زیر زمینی یکی بر روی دیگری تکیه کرده نشسته بودند. وقتی چشم شان بمن افتاد یکباره همه به آواز بلند گریستند. آنشب عقده های یکماهه را با هم باز کردیم. ناوقت های شب خواهرانم بخواب رفتند اما من تا صبح بیدار بودم. به پدرم و آیندهای که او با ما نخواهد بود فکر میکردم. آنشب اولین بار بود حس میکردم مسولیت خواهرانم بدوش من قرار میگیرد. فکرها و اندیشه? هایم بکلی عوض شده، گویی مرد شصت سالهای شدهام.

صبح، جنگ شدیدی سرتاسر کابل را فرا گرفت. کسی یارای برآمدن را نداشت، جنگ تا دو روز به همان شدت ادامه یافت. من حتی اشک و گریه هایم را فراموش کرده بودم. بفکر آب و نان خواهرانم بودم. زیرا آخرین بوری آردی را که پدرم آورده بود به نیم رسانده بودیم. روز سوم جناح های درگیر برای رفع خستگی و اکمال، جنگ را آرام کردند و من نفهمیدم که فاصلهی دهمزنگ تا مرکز شهر را چگونه پیمودم و از آنجا خود را به چهارصد بستر رساندم. در جای پدرم زنی خوابیده بود که یک پایش را از دست داده بود، من نشستم و بشدت گریستم. همان داکتر جوان که معلوم میشد تا صبح نخوابیده، دستم را گرفت و گفت: به گریه چیزی ساخته نمیشود بفکر سرپرستی خواهران و دفن پدرت باش. پدرم را در تکهی سفیدی پیچانده بودند. جسدش را دو نفری در آمبولانسی گذاشته و بسرعت سوی خانه ما بحرکت افتاد. صحبت های داکتر مرا مجذوب کرده بود گریه را فراموش کرده،  فکر میکردم با این همه بدبختی باید دست و پنجه نرم کنم. امبولانس در زیر تک تیرهای هوایی به در خانهی ما ایستاد. جنازه را در کوچه نهاده رفتند. خواهرانم موی میکندند و میگریستند. من استوار ایستاده بودم. خواهر کلانم وقتی استواری مرا دید دیگر گریه نکرد.

با سه نفر همسایه، پدرم را در کنج حویلی بخاک سپردیم. بعد از دفن پدر، همسایه ها به عجله رفتند زیرا پیوسته می گفتند زود شوید که جنگ آغاز نشود.

ما چهار نفر اولین بار بود که بیمادر و پدر خود را تنها احساس کردیم. پدر ما بیحضور هیچ قوم، خویش و دوستی و بدون فاتحه و خیراتی در کنج حویلی در زیر خروارها خاک به ابدیت پیوست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد