در سال ۱۳۶۲ خانه و چند دکان خود را در جاده رها کرده پشاور رفتیم. تلاش
های کاکایم بخاطر سرپرستی خانه و دکانها بی نتیجه مانده بپدرم نوشت: تمام جایداد
را «خاد» غصب کرده، زور ما بدولت نمی رسد. اگر جنجال کنم مرا بجرم رابطه با اشرار
دستگیر می کند و ما دیگر بدنبال خانه و دکان نگشتیم.
در پشاور، پدرم منشی یک تاجر پاکستانی شد و زندگی ۶ سر عیال را به سختی می چلاند. پشاور محل حاکمیت حزب اسلامی بود، تنظیم های دیگر چندان صلاحیتی در آنجا نداشتند. مرا یکی از هم کورسی هایم به حزب اسلامی جذب کرد، پدرم از این بابت چندان راضی نبود. در جلساتی که گهگاه در لیسه سیدجمال الدین گذاشته می شد شرکت می کردم، نشریه شهادت و دیگر نشرات حزب نیز از طریق همان دوست برایم می رسید. ۲ – ۳ بار هم شمشتو رفتم. عموماً در جلسات از شهادت و آخرت صحبت می شد. تنظیم های دیگر را غیر جدی و تاحدی غیر اسلامی می دانستند. غصب قدرت سیاسی جداً برای شان مطرح بود.
از سال ۱۳۶۶ به بعد وظایفی برایم داده می شد و آن اکثراً تعقیب افرادی بود که تازه به پشاور مهاجر می شدند در جلساتی که هر پانزده روز یکبار همان دوست هم کورسی ام دایر می کرد، شیوه های تعقیب، خبرگیری و خبر رسانی را توضیح می داد. آهسته آهسته دانستم که در بخش اطلاعات حزب تنظیم شده ام.
در جریان جنگ جلال آباد چند شبی داخل آمدم، کارم با عده ای در پشت خط جنگ رسیدگی به امور لوژستیکی بود و بعد تا سقوط دولت نجیب دیگر از مرز نگذشتم.
شش ماه از درگیری های خونین تنظیمی در کابل گذشته بود، حزب در چهارآسیاب مستقر و کابل را راکت باران میکرد در جلساتی که با تعداد بیشتری شرکت می کردیم، عامل درگیری ها مسعود معرفی می شد که با ملیشیای دوستم وحدت کرده بود و ما با توضیحات مسوول خود شدیداً احساساتی شده حزب را کاملاً بر حق می دانستیم.
شبی مسوولم (همان دوست هم کورسی ام) بخانه آمد و گفت پس فردا رفتنی کابل هستیم، باید آمادگی های لازم را گرفته و ادامه داد: با یک گروپ جمعیت رونده ی کابل می شویم. سرگروپ ما که ظاهراً جمعیتی است اصلاً حزبی می باشد توجه کنی ما را کسی نشناسد.
اشتیاق عجیبی در من موج میزد زیرا دهسال بعد زادگاهم ، کابل را می دیدم. ما جمعاًپانزده نفر بودیم. بعداًمعلوم شد که هرپانزده نفر نفوذی حزب می باشند. شب اول را در اتاقی کنار وزارت دفاع سپری کرده، فردا بعد از چند رفت و آمد قومندان گروپ به داخل وزارت، گفته شد که در مکروریان کهنه برای ما پوسته ای داده اند.
با استقرار در پوسته، سرگروپ جلسه ای دایر کرد بعد از معرفی کامل افراد توضیح داد که وظیفه ما گزارش محل راکت ها و تعیین محل استقرار و فعالیت قومندانان شورای نظار به یکی از پوسته های ارتباطی حزب اسلامی با رمز خاصی می باشد.
سرگروپ و دوست هم کورسیام روزانه با عدهای از افراد وفادار خود به بهانه های مختلف از پوسته برآمده در وزیر اکبرخان، مکروریان و شهرنو گشت و گذار کرده محل هایی را مشخص مینمودند و با مخابره کردن لحظهی بعد همان منطقه کوبیده میشد. شبانه این افراد برآمده تا ناوقت ها با پول و اشیای قیمتی بر میگشتند که معلوم میشد مناطقی را چور میکردند. آهسته آهسته دلالان و خریدارانی پیدا کردند که این اجناس را میخریدند و پول نقد کرده بین ما تقسیم میشد. من بعد از چند هفته صاحب چند هزار دالر شدم.
یکروز عصر جیپ قومندانی از شورای نظار بسوی پل مکروریان در حرکت بود، یکی از افراد پوسته فوراً مخابره کرد و لحظهی بعد باران راکت باریدن گرفت. آنوقت جیب گذشته بود. وقتی آتش و انفجار خاموش شد من ۳۷ نفر از جمله ۴ زن را دیدم که به روی سرک تکه تکه افتاده بودند. آن شب تا صبح نخوابیدم.
چون مردان بیشتر مجبور به گشت و گذار بودند تلفات شان نسبت به زنان بیشتر بود. بخصوص در جریان جنگهای آنی و مغلوبه که کابل از چارسمت کوبیده میشد تلفات روی جاده های فوق العاده بالا میرفت و بدینصورت هر روز دهها یتیم و بیوه به خیل پدر مردگان افزوده می گشتند. قحطی بیداد میکرد. زن های جوان و تحصیلکرده به پوسته ها آمده گدایی میکردند. بسیاری پوسته ها به فساد آلوده شده بودند. افراد پوسته ما بعد از ۲۰ روز استقرار با چندین زن محشور گشتند. آهسته آهسته رقصاندن زنان آغاز گشت، حداقل هفته یک بار در بلاک که فقط پوسته ما قرار داشت، چنین جشنی برپا میگشت. همگی ما آرام آرام با وضع جدید خو میگرفتیم دیگر صحبتی از شهادت و آخرت بمیان نمیآمد.
من روزها بدنبال فامیل کاکایم سرگردان بودم. خانه و دکانهای ما ویران شده بودند. روزی از پل باغ عمومی میگذشتم که زن یکی از خویشاوندان خود را دیدم کنار پل ایستاده، گدایی میکرد. من بهت زده شدم، بیچاره در چادر کلان پیچیده و دستش به عابران دراز بود. او که معلم سابقه داری بود شوهر و پسر کلانش با اصابت مرمی توپ شهید شده بودند و از دیدن من خون در تنش خشکید و بعد به سختی گریست. از فامیل کاکایم پرسیدم، با اضطراب نشانی شانرا در نزدیک سرای شمالی داد. در درونم توفانی بپا شد، نفهمیدم چطور راه مکروریان را طی کردم. آن شب تا صبح بیدار ماندم. سه روز جنگ آنقدر شدید شد که کابل در میان آتش و خاکستر ناپدید گشت. جناحهای مختلف پهلوی همدیگر را می کوفتند. روز چهارم بعد از پرس و پال بسیاری زن کاکایم را با پسر کوچکش در اتاق محقری یافتم. آنقدر تکیده به نظر می خورد که گویی بپایان عمر رسیده است. کاکایم با پسر بزرگش (۱۲ سال داشت) با انفجار راکتی در منزل شان تکه تکه شده، در ضمن مال و منالش تماماً خاکستر شده بود. زن کاکایم در حالیکه باهای های می گریست تمام دربدری ها و خانه بدوشی های خود را قصه کرد. وقتی از دختر جوانش نرگس پرسیدم رنگش چون گچ سفید شد، سرش را بدیوار کوبیدن گرفت (دو سال قبل طی نامهای کاکایم نرگس را بمن داده بود و من هم قبول کرده بودم) من با تحکم تکرار کردم، نرگس کجاست؟ در حالیکه بدنش میلرزید با لکنت گفت: هر صبح به گدایی می برآید، گاهی شب نمیآید، من تا عصر ساکت و بیخود بدیوار تکیه کرده آشوبی در دماغم بدمستی میکرد.
هوا تاریک شده بود که نرگس با چادری پاره پارهای رسید. مرا نشناخت. هرچه نزدیکتر میشد خیره تر بمن میدید. مادر با آواز گرفته ای صدا زد: نرگس! پسر کاکایت از پشاور آمده، او به زمین خورد و غش کرد و ناوقت های شب بهوش آمد. فردا تا عصر قصهی ویرانی کابل را بیان می کردند، من تا صبح گریستم.
فردا شب پوسته رفتم یکماه رخصتی گرفتم. گفتم فامیل کاکایم را پشاور رسانده بر میگردم. تا پشاور در افکار و جنایاتی که مرتکب شده بودم غوطه میخوردم و ناخود آگاه در ذهنم تکرار میشد، باید تا ابد عذاب وجدان بکشم.